روزی که شما صبحش- به طرز معجزه آسایی- از دنده راست از خواب بلند میشوید و بدون هیچ اطلاع قبلی و احتمالا در اثر سهلانگاری یا اشتباه لپی یا شاید هم عاشقی به ناگاه پی میبرید که ای دل غافل! شما فردا امتحانی بس گردن کلفت دارید که روح اعظمتان از وقوعش بیاطلاع بوده و قصعلیهذا... و اَنتُما رَبی و کَذانی به خالِدُون و حِکمَتهو شَریف و الباسَنُ پارَتُن و عِنده من الصابرین
18 November, 2009
یکی از ژنهای فعال و غالب هر انسانی باید ژن هنریاش باشد که آن آدم بتواند به آن طریق خودش را به احوالاتش وام دهد، وگرنه طرف -بلانسبت- خر در گل ماندهای میشود مثل من که همیشه کاسه چهکنم دستش است
13 November, 2009
بعد از س{ک}ث تا از دستشویی برگردم، یک آهنگ آرامی میگذاشت و بعد دستم را میگرفت و با من تمام آهنگ را آرام میرقصید. لذتش آدم را به عرش میرساند... یادآوری روزگاری که گذشت روزمرهام را کرخ میکند
12 November, 2009
خب در هرحال مسائلی هست که باید مطرح شود: توجه داشته باشید که هر زن حاملهای الزاما "شوهر" ندارد. الان در زمانهای زندگی میکنیم که شما میتوانید بروید به مراکزی و بگویید "پنجتا اسپرم لطفا". بعد آنها به شما یک کاتالوگ اِن صفحهای از مشخصات اسپرمها و قیمتهایشان میدهند و شما برحسب بودجهتان انتخاب میکنید و پولش را میدهید و خلاص. درضمن، لطفا پای مسائل عاشقی و... را وسط نکشید
10 November, 2009
بیا خودت یک آکولاد بلند بکش جلوی تمام وجودم. بعد برایش یک اسمی، توضیح کوتاهی، چیزی دست و پا کن که آدم بعدی که میآید متوجه باشد که فقط تهماندههایم برایش باقیست
08 November, 2009
06 November, 2009
05 November, 2009
The Women of Iran’s One Million Signatures Campaign: The Activists

They are Women of the Year because: “One Million Signatures seized every opportunity to show the world that they do not agree with the discriminatory laws in Iran.” —Shirin Ebadi, Nobel Peace Prize winner and 2008Glamour Woman of the Year
November 3, 2009
Watching the thousands of women who joined their peers to defy bullets and police batons in the streets of Iran this June, you’d never guess that each one’s life was, legally speaking, worth only half a man’s
این عکس متعلق به زنهای فعال کمپین یک میلیون امضاست که مجله گلمور اونها را به عنوان زنان سال معرفی کرده. وقت بزارید و این آرتیکل رو بخونید. حتی اگر انگلیسی قوی ندارید بازم بخونید. متنش ساده ست. در مورد نقش زنان ایرانیست در قبل و بعد از انتخابات اخیر. دلم میخواد به تمام زنان از جمله به دوستان زن خودم که ترجیح میدن به قول خودشون به "سیاست" کاری نداشته باشن بگم که مسائل و مشکلاتی که امروز تو ایران اتفاق میوفته پاش از دایره سیاست بیرون رفته و در واقع یه زیر مجموعه از مسئله احقاق حقوق انسانی شده. چیزی که امروز زنان رو اینطور شجاعونه به خیابون میکشه، نه نشون دهنده علاقه اونها به مسائل سیاسی هستش نه نشونی از خیرهسری و گستاخیشون داره که فقط و فقط نشون دهنده اینه که یه درصد قابل توجهی از زنان از وضعیت حقوقی خودشون به تنگ اومدن و به دنبال احقاق حقوق اولیه انسانی خودشون هستن.ا
خانمهایی که تو خونه نشستین و پاتون رو تو خیابون نذاشتین این مدت- یا اقدامی در این راستا نکردین-، زنان عزیزی که خودتون بهتر از هر کسی میدونید که چقدر تو زندگیتون فداکاریها کردین و به خاطر برخوردار نبودن از حقوق قانونی مناسب همیشه از حقتون گذشتین ولی هیچ کاری نمیکنین و دم نمیزنین ، خانمهای محترمی که خیلیهاتون اصلا از داشتن چنین حقوقی خبر هم ندارید و باز هم مسرانه دلتون نمیخواد چیزی در مورد واقعیتهایی که داره اتفاق میوفته بشنوید و سرتون رو با روزمره زندگی گرم کردین، زنهایی که تمام زندگیتون رو وقف خونهداری و بچهداری کردین یا همه دغدغهتون مد لباس و ظاهرتون شده، زنان عزیزی که وقتی ماها رو تو خیابون میبینید بهمون هزارتا صفت میچسبونید، یادتون باشه روزیکه ما جشن پیروزی بگیریم، شما هم چشماتون از اشک شادی پرمیشه و دلتون از حسرت همراهی نکردن با ما تا ابد پر از درد میمونه
01 November, 2009
کاملا حواستان باشد که همه فلسفه زیبایی پاییز در این است که شما باید وقت سوز و گداز بادهای سردش در آغوش کسی گوله باشید
26 October, 2009
از آن دسته مردها بود که وقت بارانی یا کت خریدن اول به آسترش خوب نگاه میکرد و بعد که از رنگ و دوخت ساتن آستر مطمئن میشد آن را پرو میکرد و دست آخر از فروشنده- با یک حالت فخرآمیزی- میپرسید "ببخشید این کت چند؟" یا آرام با سبابه چند ضربه میزد به تختهی کف کفش که حتما صدای چرمش بیاید بعد میگفت "شماره چهل و سه لطفا". خیلی وقتها آدم وسوسه میشد که صورتش را توی بیخ گردنش فرو کند و مطمئن باشد که یک بوی بینظیر دلپذیر نصیبش میشود. من اکثر اوقات باران که میزد گوشم بیتاب زنگ تلفن میشد که برای قهوه عصر زنگ بزند و همانطور تامنینه بگوید "خانم پیادهروها رو دیدین؟ بوی بارون تو تراس شما هم پیچیده؟" بعد عصر که میشد میدیدم که از دور با آن لبخند مرموزش میآمد و مثل همیشه انگار که بازی رنگها را بداند، شال ارغوانیاش را با سورمهای بافتنیاش ست میکرد و به من که میرسید هر دو بازویم را میگرفت و بعد هوای بینمان را با چشمهای بسته- انگار که دارد همهی منرا تنفس میکند- عمیق نفس میکشید ومیگفت "این هم بارون که سفارش داده بودین". بعد دستش را میکرد توی جیب شلوارش و آرنجش را تعارفم میکرد که یعنی بیا ردِ این پیادهرو را بگیریم و تا آخر برویم...ا
23 October, 2009
نسل زنان تستسترونی
ما زنان تستسترونی
که دست بر قضا، تخم هم همراه با همان یک جفت پستان نُوک دارمان داریم
22 October, 2009
از همه قسمتهای مادر شدن این قسمتش از همه ترسناکتر است:ا
در شهری که من به دنیا آمدم زنی با دخترش زندگی میکرد و هر دو در خواب راه میرفتند. یک شب که خاموشی جهان را فراگرفته بود، آن زن و دخترش که درخواب راه میرفتند در باغِ مه گرفتهشان به هم رسیدند.ا
مادر به سخن درآمد و گفت: "تویی، تو، دشمن من! تویی که جوانی مرا تباه کردی و زندگیات را بر ویرانه های زندگی من ساختی! کاش میتوانستم تو را بکشم."ا
پس دختر به سخن درآمد و گفت: "ای زن منفور وخودخواه و پیر! که راه آزادی را بر من بستهای! که میخواهی زندگی من پژواکی از زندگی بیرنگ خودت باشد! ای کاش میمردی!"ا
در آن لحظه خروسی خواند و هر دو زن از خواب پریدند. مادر با مهربانی گفت "تویی، عزیزم؟" و دختر با مهربانی پاسخ داد "بله مادر جان"ا
پیامبر و دیوانه/ جبران خلیل جبران
21 October, 2009
از معایب فیسبوک یکی هم اینکه برنامه نویسها برایش تعریف نکردند که معنی دقیق دوست یعنی چه؟ همینقدر که دو نفر را از طریق شخص سومی مشترک ببیند، فورا پیشنهاد دوستی میدهد. یعنی هیچکس نبوده که بگوید یک پیش شرطهایی هست برای دوستی مثل یک خاطره مشترک، یک ایده مشترک، یک چای عصرانه، یک نگاه خیره، یک همدلی، یک دو خط درد دل، یک عمر زندگی... برداشته حتی بدون اینکه درجه یا ستاره بدهد همه را از دم برای خودش دوست تلقی کرده و بعد بعضیها رو میبینی که مثلا هزارتایش را دارند...ا
یکی دیگر از معایب هم اینکه برداشته توی قسمت پروفایل، برای اسم و فامیل و ایمیل و مذهب و شهر و غیره و ذالک جای خالی گذاشته و شما میتوانید برای خودتان هر چیزی بنویسید، بعد برای وضعیت ریلیشنشیپ آدما- چیزی مگه مهمتر از این هم هست واسه یه آدم- چهارتا گزینه گذاشته که شما موظفین یه طوری خودتونو تو یکیش جا بدین یا اینکه کلا اون گزینه رو خالی بزارین. بعد حتی تو همون چهارتا گزینه هم یادش رفته یه باکس بزاره جلوش بنویسه: این لاو
یه داوطلب پیدا بشه با یه چسب اُهو
بدون اینکه شورحسینی بگیرتش
بدون اینکه حس بزرگاندیشیش گل کنه
بدون اینکه عقاید فروید و یونگ و هولاکویی و این و اونو واسم ردیف کنه
بدون اینکه واسم صدتا مثال بیاره که یعنی همه همینن
بیاد این شیارای مغز منو با چسب اُهوش پرکنه
17 October, 2009
یعنی هر آدمی باید یک دوست بدخلقِ علیالسویهیِ "من میدوووونم" تو مجموعه آدماش داشته باشه که هر چند وقت یه بار بشینه واسش برنامههاشو و کاراشو توضیح بده و بعد اون آدم با اون قیافهی از همه دنیا طلبکارش فقط بپرسه "خب حالا این کار چه فایدهای داره؟"ا
14 October, 2009
Subscribe to:
Posts (Atom)